ولادت حضرت زهرا (س)
و روز زن
مبارک باد!
نویسنده :
سعید ; ساعت ۳:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥



بر لبه پرتگاهي راه می رفت پايش لغزيد و داشت سقوط می كرد.
ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد كه
آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمی تواند او را نگهدارد.
پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد كسي آن بالا نيست؟
كسي گفت: من هستم! 
پرسيد: تو كي هستي
او گفت: من خدا هستم
گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم
خدا پرسيد: آيا به من اعتماد داري؟
گفت: بله

خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن!
او كمي سكوت كرد و فرياد زد: کَس ديگري آنجا نيست؟

بياييد ما کس ديگری را صدا نزنیم!!!
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱٢:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥
نميدونم تا حالا کتاب قانون توانگری نوشته کاترين پاندر رو خوندين يا ديدين؟! من قبلا در موردش شنيده بودم ولی اخيرا يک دوست خوبم اون رو به من معرفی کرد و فرصتی دست داد تا کامل بخونمش. کتاب جالبيه و حتما به خوندنش می ارزه. اون رو به هم توصيه می کنم. اما اگه فرصت ندارين بخونين قسمتهايی از اون رو توی اين ياد داشت مينويسم. اميدوارم مفيد باشه.
*****************************
هر روز هفته و هر لحظه خدا رو به چشم وجودی دولتنمد و پر محبت بنگريد که وضع شما رو می فهمد و احساسهايتان را درک مي کند و نسبت به همه امور شما علا قه مند است و مراقب جز به جز زندگي شماست.
به راستي نمي توان قدرت دعا را در ايجاد توانگري مدام و رضايت بخش ناديده انگاشت. انساني که هر روز و به طور منظم دعا مي کند مي تواند يقين بدارد که کامياب خواهد شد . زيرا خود را با غني ترين و کامياب ترين نيروي کائنات همنوا کند .
از همين لحظه هدايا و عطاياي خدا را در درون و پيرامونم برمي انگيزانم و از هر جهت و هر دست، برکت کامراني و شادماني و کاميابي راستين به سوي من مي آيد.
عشق الهي هم اکنون از طريق من متجلي مي گردد و همه آنچه را براي شادماني و خوشبختي و تکميل و کمال زندگيم لازم است به سوي من مي کشاند.
هم اکنون همه چيز و همه کس مرا توانگر مي سازند و من نيز موجب توانگري همه چيز و همه کس مي گردم.
قانون خلاقيت ـ که يکي از قوانين مهم در توانگريست ـ اين است که به جاي اينکه آرزو هاي ديرين خود را با اين بهانه که روياهايي محال هستند خفه و سر کوب کنيد , به طرزي سازنده به آنها بنگريد , يعني ببينيد که آرزوهاي راستين شما هستند. وآنگاه آنها را بنويسيد .بله! آنها را بنويسيد زيرا وقتي آرزوهايتان را يادداشت مي کنيد جايگاه ذهني آنها نيز منظم مي شود. زيرا تنها زماني ذهن آدمي ثمراتي معين به بار مي آورد که به طرزي روشن به آنها گفته شود که چه بايد بکنند .
در محضر خدا توقف چرا؟ در محضر خدا توقف کردن و ايستا بودن به دور از اصول تعالي گرفتن مي باشد. اصولي که تعالي را براي انسان ارزشمند و نياز آن را حرکت،تلاش و ممارست مي داند. با قاطعيت مي توان اذعان نمود پشت هر کاري بزرگ، نيروي عظيمي وجود دارد که منشا آن ذات اقدسيت مي باشد.
من به لطف خدا ايمان دارم. هرآنچه از آن خداست، از آن من است تا آن را با ديگران قسمت کنم و از آن کام بجويم. خرد الهي اکنون نشانم مي دهد که چگونه سلامت و ثروت و شادماني و عطاياي الهي خود را بطلبم. خرد الهي هم اکنون راههاي تبرکهاي بي درنگم را گشوده است. ايمان دارم همه آنچه حق الهي من است، هم اکنون به سيماي بهمن بيکران فراواني به سويم مي آيد. تبرکهاي غني من مانع از موهبتهاي ديگران نيست، زيرا جوهر غني خدا نامحدود است و همه جا گسترده است تا همگان از آن سود جويند. تاخير بي معناست! آنچه با والاترين نيکي جانم منافات دارد هم اکنون از هستي ام مي گريزد و من نيز آن را نمي خواهم. آن آرزوهاي درست الهي که موهبتهاي خدا هستند، هم اکنون به غني ترين سيما و از راههايي شگفت برآورده مي شوند.
3 راه حل براي توانگر شدن:
1-داشتن طرح و برنامه و آرزو هاي راستين و محکم و نيرومند.
2-تجسم ذهني که طرح ها و برنامه ها به سر انجام دلخواه رسيده اند .
3-تکرار مداوم عبارات تاکيدي مربوط به انجام کامل و عالي آنها.
وقتي صاحب آرزوهاوهدف ها ي بزرگ هستيم ,بر افراد و رويدادها اثر مي گذاريم. گويي همه چيز و همه کس نا خود آگاه با آرزوها و هدف هاي بزرگ ما همنوا مي شوندو ما را ياري مي کنند تا به آنها برسيم.
آنها که مدتها براي توانگري مي کوشند و به نتيجه ي دلخواه شان نمي رسند بايد در يابندکه آرزوهاي محکم و قطعي و معيني اند و از طلب خواستهاي راستين خود هراسيده اند .
شايد فکر کنيد که در اين لحظه آرزو يي قطعي و محکمي نداريد و نمي دانيد که براستي خواهان چه چيز هستيد ؛در اينصورت ,از همه ي چيز هايي که مي خواهيد از زندگيتان بيرون برود و ريشه کن شود فهرستي تهيه ببينيد و به آنها بگوييد :
همه ي شما محو شويد! همه ي شما به نابودي مي گراييد!
توان گري حاصل انديشه و عمل آگاهانه است.
برکت و روزي را فقط از خداوند صادقانه طلب کنيد و به اينکه چگونه اين آرزو ها بر آورده مي شوند و اين مو هبت هاي غني در اختيار تان قرار مي گيرد فکر نکنيد .
موانع از سرراه انساني که مي داند به کجا ميرود مي گريزد و دور مي شود .
گويي همه ي دنيا حامي انسانيست که مي کوشد بر خيزد .
وقتي در باره ي رويداد هاي گذشته مي نويسيد که مي خواستيد اوضاع و شرايط به گونه اي ديگر مي بود , انگار زهر آن وقايع نا خو شايند از خاطره يتان زدوده مي شود.
ذهن, خادم شگفت و حيرت انگيز آ دميست :البته اگر انسان اين حقيقت را در يابد و ذهن خود را آموزش دهد که چگونه برايش کار کند.
دانشمندان علوم ذهني مي گويند: انسان مي تواند آنچه را در تخيل خود تصور مي کند بيا فريند. به عبارت ديگر, اگر در زندگيتان شاهد شکست و تنگنا هستيد , نخست آن را در ذهنتان مجسم کرده بوديد .از اين رو, براي از ميان بر داشتن اين موانع و مشکلات بايد نخست در ذهنتان آنها را نا بود کنيد و همه چيز را به صورت دلخواه ببينيد .
قدرت تخيل بسيار نيرومند تر از قدرت اراده است . و اگر تخيل و اراده در کشمکش و تضاد باشند؛ همواره تخيل پيروز مي شود .
نخستين بار که در ايجاد تصويري ذهني مي کوشيم , اراده آن را نمي پذيرد.
اما وقتي تصوير ذهني به اندازه ي کافي تکرار شد , هر اندازه هم که براي استدلال قدرت اراده نا متحمل بنمايد, تخيل چاره اي جز پذيرش و تجلي آن ندارد .
وقتي آرزو مند موهبت هايي عظيم تر هستيد , بايد تصاوير ذهني آنها را در انديشه ي خود ايجاد کنيد .
شايد استدلال بگويد اين محال است , کوچکترين اهميتي ندهيد . شايد قدرت اراده تان بگويد اين رويا بزرگتر از آن است که به وقوع پيوندد ؛ اگر دلاورانه به تخيل خود بچسبيد آرزو هايتان متجلي خواهد کرد.
شکست اساسا ثمره ي انديشيدن به شکست است .
فقر جهنمي زائيده ي کور بودن انسان در برابر نعمات بي کران خدا براي آدمي است .
قانون خلاقيت اين است که به جاي اين که آرزوهاي ديرين خود را با اين بهانه که روياهايي محال هستند سرکوب کنيد ، به طرزي سازنده به آنها بنگريد . يعني بدانيد که آرزوهاي راستين شما چيستند ، و آنگاه از آرزوهايتان فهرستي تهيه کنيد . به طور منظم به سراغ آنها برويد و در صورت لزوم آنها را عوض يا جابجا کنيد. وقتي آرزوهايتان را مي نويسيد ، جايگاه ذهني آنها نيز منظم مي شود .
صرفا به اين دليل که مي توانيد کارهاي نيک بسيار به انجام برسانيد ,نخواهيد توانگر باشيد. دليل اصلي اينکه ميخواهيد توانگر باشيد اين است که بايد توانگر باشيد.
شرايط زندگي هر اندازه دشوار باشد ,روزي خدا مي تواند از راههاي پيش بيني نشده به سراغ انسان بيايد .
انديشه هايي که پيش از اين در سرتان مي گذشت امروز شما را آفريد, انديشه هايي که امروز در دسترستان مي گذرد نيز فرداي شما را مي آفريند.
شکست هاي پيشين انسان ناشي از انديشه هاي شکست زايش است.
آدمي با انديشه هايش کليد اوضاع و شرايط را مي چرخاند, و همه عوامل تحول و تحديد حيات براي اينکه آنچه را اراده مي کند از خويشتن بسازد پيشاپيش درون خود اوست.
ثروت , سلامت و سعادت باالقوه به راستي درون خود ماست و منتظر است که به فعل در آيد و به صورت انديشه ها و احساس ها و خواست ها و فرمان هايي سالم و غني و شاد عيان و بيان شود و و جهان را روشن گرداند.
انسان بايد بداند که در ازاي هيچ ,چيزي نمي تواند بستاند.
آنچه را به راستي در ژرفاي وجود خويش به آن مي انديشيم ,ناخود آگاه به سوي خود جذب مي کنيم, نه آنچه را در برابر ديگران بر زبان مي آوريم.
وقتي بر سر حل مشکلاتتان بجنگيد بي اختيار و اغلب بر مشکلاتتان مي افزايد, به جاي آن,شيوه ي غير مستقيم را به کار گيريد. يعني آرام و بي سر و صدا بنشينيد و آگاهانه و از روي تعمد , با پشت کار و مداومت ,محبت دلخواهتان را در تخيل مجسم کنيد .
کاميابي نخست در ذهن زاييده مي شود .
هيچ گاه نبايد از رويا ها و تصاوير ذهني خود براي موهبت هاي عظيم تر , با ديگران سخن گوييد . ديگران تنها تاجي که بر سر شما مي زنند اين است که با شک و ترديد و بي اعتقادي خويش,تصاوير زيبايي را که براي عظمت ساخته ايد پاره پاره مي کنند ....
حکمت اعصار کهن در درون من است. اکنون اين حکمت نشانم مي دهد کار و جهانم را بگسترم.
اکنون اين حکمت نشانم مي دهد چگونه از راه خدمت به ديگران توانگر شوم.
هم اکنون فرزانگي الهي را به همه زمينه هاي زندگيم فرا مي خوانم.
هم اکنون فرزانگي الهي را به همه ائضاع و شرايط دعوت مي کنم.
فرزانگي الهي همه درهاي بسته را مي گشايد...آنجا که دري نيست، دري باز مي شود.
فرزانگي الهي در همه زمينه هاي زندگيم سرگرم کار است.
فرزانگي الهي در همه زمينه هاي زندگيم هدايتم مي کند
فرزانگي الهي کمکم مي کند تا راه درست را تشخيص دهم و بي درنگ راه درست را در پيش گيرم.
نویسنده :
سعید ; ساعت ۳:٠٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

زهی خجسته زمانی که یار باز آید بکام غمزدگان غمگسار باز آید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار باز آید
در انتظار خدنگش همی پرد دل صید خیال آنکه به رسم شکار باز آید
مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار باز آید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من زسر چه گویم و سر خود چه کار باز آید
دلی که با سر زلفین او قراری کرد گمان مبر که دران دل قرار باز آید
چو جورها که کشیدند بلبلان ازدی به بوی آنکه دگر نو بهار باز آید
زنقشبند قضا هست امید آن حافظ که همچو نقش بدست آن نگار باز آید
نویسنده :
سعید ; ساعت ٧:٠۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
هرشب به آغوش غم وغصه اسيرم
حلقه دارد دست غم به تن سرد حقيرم
لب خود به لب مست ماتم مي گذارم
هر شب زلبان گرمشان بوسه بگيرم
ماتم و غصه و غم مونس دنياي منند
هم بستر پراشوه هرجايي شبهاي منند
تن گرمشان شب هنگام به تن خسته فشارم
بوسه پي درپي برلب غصه گذارم
كمر غصه به دست و زلف ماتم دست ديگر
چشم در چشم غم تن داغش مي فشارم
بريكي بوسه زنم ازدگري باده بگيرم
تا سحر پيمانه اندرباده غم مي گذارم
همدم هرشب و تنهايي من اين سه تنند
غصه و ماتم وغم تا بوده وفادار منند
نتوان گريخت زغصه نتوان نديد ماتم
نتوان نزد بوسه به لبان داغ آن غم
خسته ازغصه وماتم چو خزان زردوسردم
زغم وغصه فراري پرآه و پردردم
به زنجير غم و غصه اين تن اسير است
تشنه دست محبت وز غصه سير است
مالك گنج غم وغصه ودرخانه فقير است
ديشب چودرآغوش غم وغصه خزيدم
خوابيدم برسينه گرم غم وراحت آرميدم
نيمه شب به كابوسي ناگه ازخواب پريدم
فريادكشان نعره زدم ازغم وازغصه رهيدم
ماتم آستينم گرفت از دستش سبك جهيدم
عريان و سراسيمه به خم كوچه دويدم
غصه و ماتم تند جهيدند من زآنهابرميدم
غصه و ماتم به دنبالم روان من ميدويدم
زترس غصه و ماتم فريادزدم كس طلبيدم
كس درخم آن كوچه و پس كوچه نديدم
غصه و ماتم بدنبالم من به ته كوچه رسيدم
گريان شدم و سر به ديوار سيه كوبيدم
ناگه كسي در كنج تاريك كوچه بديدم
بي درنگ در آغوش مهربان او خزيدم
سينه گرمش را محكم در آغوش كشيدم
در پناه او از ماتم و از غصه رهيدم
فارغ از غصه و ماتم سر به برش ماليدم
بوي او را گويي سالهاست كه مي شنيدم
گفتمش شايد آشنايي كيستي اي نوراميدم
گفت جانا من همانم كه تورا ناف بريدم
بوده ام درپي ات هرلحظه اي عشق ونويدم
ديگراز هيچ نترس عاقبت بر تو رسيدم
حال آرام بگيردر بالين گرم و سپيدم
برگرد و بزن بوسه برلبان پراميدم
چو براي بوسه بر كامش جهيدم
چهره برگرداندم و غم را بديدم
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱۱:٤٩ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
تو نوشته قبلی گفتم که به نظر من يکی از چيزای غير قابل برگشت توی دوستي، تنفر هست! اما يکی ديگه از اين موارد به نظر من توهينه! اگه دونفر دهانشون به توهين به هم باز شه، اين هم بازگشتش خيلی سخت و يا محاله! البته توهين تعاريف و سطوح متفاوت داره ولی برای دوستی من و مهناز که پايه اش بر مبنای احترام متقابل بود، به نظر من کوچکترين توهين يا شبهه اون غير قابل قبول بود. توی همه اين مدت نسبتا طولانی آشنايی من و مهناز هميشه سعی کردم که احترام اون رو در حد اعلا نگه دارم. در نامه ها در صحبت ها در بر خوردها در اجتماع و ...... فکر نميکنم که مهناز کوچکترين اشکالی از اين نظر بتونه بر من بگيره. من حتی جنبه هايی رو رعايت می کردم که فکر می کنم که به فکر و انتظار اون هم نرسيده بود. من هميشه به فکر اون، خونواده اش و همکاراش بودم در ارتباطاتم. به حال و آينده اون فکر می کردم و هر چی که می شد برای خودم محدوديت ميگزاشتم تا به اونها کوچکترين صدمه ای نخوره! چيزهايی که مطمئنم که حتی خود مهناز هم متوجه نشده باشه!
به هر حال متقابلا مهناز هم بر خورد و رفتار کاملا محترمانه و با متانتی داشت که واقعا بخاطر اين ازش ممنون بودم و هستم. اوايل آشناييمون، وقتی يک کدورت پيش اومد ايميلی زد که توش کلمه ای رو بکار برده بود که به نظرم مودبانه نيومد. من بعدا بهش ياد آوری کردم غير مستقيم چون برام مهم بود و ديگه هم انجام نشد. و من مطمئن بودم که سهوی بوده.
اما اين اواخر، نميدونم چی شده بود که مهناز متفاوت شده بود! و اين برای من غير قابل باور بود!
يک بار متاسفانه فرد بی شخصيتی در قسمت نظرات وبلاگ، بی احترامی به اون و البته من کرده بود و من تا روز بعد اون رو نديده بودم. چون اون موقع نظرات وبلاگ بدون تاييد ظاهر می شد. روز بعدش ايميلی از مهناز برام رسيد:
چرا تو پیغام من رو از روی سایت پاک میکنی ولی حرفهای زشت و رکیکی که نوشته میشه پاک نمیکنی اگر من نخوام این سایت رو ادامه بدی کیو باید ببینم
سعید لطفا تمومش کن من تحمل دیدن و خوندن توهینها رو ندارم اگر برای تو مهم نیست که کسی به من توهین کنه متاسفم ولی برای من مهمه
فکر میکردم با غیرتتر از اینی باشی که هستی
متاسفم متاسفم متاسفم برای همه چیز
خدانگهدار
بله اين دقيقا متن ايميل مهناز بود! بدون سلام بدون اسم من يا خودش......
من بلافاصله بعد از ديدن اون مطلب، از توی وبلاگ برش داشتم و از اون هم به شدت ناراحت شدم و تا روز بعد از شدت ناراحتی سر درد بودم. از طرفی از نامه مهناز هم خيلی ناراحت نشدم چون درک کردم که اون خيلی ناراحت بوده و در حالت عصبانيت نوشته اين رو و طبيعيه. حتی اون جمله ای رو که نوشته بود ؛فکر می کردم تو با غيرتتر از اين باشی که هستی: رو با اينکه توهين مستقيم به من بود بخاطر اينکه می دونستم عصبانی بوده ازش ناراحت نشدم. در حالی که اون گفته بود که من نظرات اون رو از سايت برداشتم ولی تعجب می کردم چرا اين حرف رو زده چون اصلا اينجوری نبود! توی اين مدت فقط يک بار توی قسمت نظرات وبلاگ نظر نوشته بود که من اون رو برداشتم و گذاشتم توی متن خود وبلاگ به اسم خودش و تو ضيح هم دادم که اين وبلاگ مال خودت هست و حرفای تو، تو متن وبلاگ بايد باشه! بجز اين اگه نظری رو با ايميل هم ميفرستاد من اون رو توی وبلاگ می گذاشتم! حالا نميدونم چرا اين حرف رو زده بود!
بلافاصله براش ايميل زدم و ازش جدا عذر خواهی کردم:
سلام مهناز
واقعا ازت عذر می خوام و متاسفم. من دیروز نتونستم چک کنم و امروز و همین الان دیدم. تا حالا سابقه نداشت و اصلا فکرش رو هم نمی کردم من باید خیلی بیشتر دقت می کردم قبول دارم.
باز هم عذر خواهی می کنم.
خدانگهدار
سعید
و بعد طاقت نياوردم و با اينکه مدتی بود بهش زنگ نزده بودم و ازش دلگير بودم ولی خودم رو قانع کردم که بهش زنگ بزنم و عذر خواهی کنم. زنگ زدم و باز هم شديدا عذر خواهی کردم و همه تقصير رو قبول کردم و قول دادم که کاری کنم که تکرار نشه.
با وجود اون همه معذرت خواهی جدی، يه کم تنتظار توی من پيدا شد که مهناز لا اقل تلفنی يا توی ايميل يک جمله بگه که سعيد من اکه اون حرف رو نوشتم بخاطر عصبانيتم بوده مثلا! اصلا ازش انتظار نداشتم که بخاطر اينکه به من گفته بيغيرت عذر بخواد! ولی با توجه به اينکه کاملا می دونست که بی فکری يک آدم بی شخصيت نميتونه به معنی بی غيرتی من باشه حد اقل انتظار توی من پيدا شد که بگه عصبانی بودم که گفتم. اما باز هم دريغ از يک کلمه در قبال اونهمه عذر خواهی من! اينجا بود که باز حس کردم که اين توهين اون ميتونسته دستی باشه چون می دونست که من به توهين حساس هستم و شايد اون نظر يک بهانه بوده برای توهين به من! برای ناراحت ردن من! برای ارضای حس تنفرش نسبت به من! قبلا بارها بهش گفته بودم که به نظر من وقتی آدم برا يکی نامه می نويسه اينکه اولش اسم اون رو بنويسه و آخرش اسم خودش رو، اين نشونه احترام به طرف هستش و حتما لازمه! اون هم با اينکه ميدونست اين رو دستی تو نامه های آخری نه اسم من رو می نوشت نه اسم خودش رو! اين هم باز برای ناراحت کردن من اگه نبود برای چی بود؟!
ولی من باز هم براش نامه نوشتم و ازش عذر خواهی کردم دوباره و در مورد اون مطلبی که گفته بود تمايل به ادامه وبلاگ نداره ازش نظر خواستم با احترام:
سلام مهناز
امیدوارم حالت خوب باشه. می خواستم باز هم ازت عذر خواهی کنم و بگم که امیدوارم درک کنی چقدر از اون اتفاق ناراحت شدم و دیشب با اینکه دو تا مسکن خوردم سرم خوب نشد. به هر حال من این رو صادقانه میگم و توی تلفن هم گفتم خالا هر جوری که میخوای فکر کنی من نمیتونم جلوشو بگیرم. من ناراحتی و عصبانیت تو رو هم درک می کنم و بهت حق می دم. اگه تو هم ببخشی من خودم رو نمی بخشم چون باید فکر این رو می کردم. و همین هستش که خیلی ناراحتم کرده از دیروز.
مطلب دیگه در مورد ادامه سایت که گفته بودی. من سیستم نظر دهی رو جوری تغییر دادم که نظرات تا توسط خودم تایید نشن دیده نشن. هر چند ممکنه تعداد نظرات رو کم کنه ولی خوب از اونجور اتفاقات جلو گیری می کنه. همینطور عکس صفحه اول رو برداشتم. با این تغییرات تمایل دارم که وبلاگ رو ادامه بدم. اگه تو هم با وجود این تغییرات به ادامه وبلاگ راضی هستی که هیچ اگه مخالف هستی به من بگو. می دونم که باهام قهری و نوشتن ایمیل برات خیلی سخته. ولی اگه مخالف هستی با ادامه وبلاگ به هر دلیلی، باید بهم بگی تا بدونم. اگه سختت بود یک ریپلای خالی هم بفرستی متوجه می شم خودم.
ببخش وقتت رو گرفتم.
خدا نگهدار
سعید
و باز هم نامه سرد اون، بدون اسم خودش و اسم من!:
سلام
هر طور خودت مایلی من علاقه ای ندارم برای اینکه ادامه بدی ولی ممکنه تو هدفی داشته باشی از این سایت به هر حال من چون هدفمند نیستم فکر میکنم نباشه بهتره با این حال فوقش اینه که نمیخونم
مرسی که نظرم رو خواستی
خدانگهدار
وقتی اين ايميل مهناز رو خوندم، نا خودآگاه برگشتم به پنج شش ماه پيش! اون موقع حدود يک ماه بود که وبلاگ رو راه اندازی کرده بودم. هر روز توش می نوشتم. گاهی روزی يک يا دوساعت براش وقت می گذاشتم! ولی هنوز به مهناز نگفته بودم و اون خبر نداشت! با خودم ميگفتم به يه مناسبت خوب مثل روز والنتاين يا عيد يا چيزی مثل اين، با يک مراسم وبلاگ رو به مهناز نشون ميدم تا خوشحال شه و ببينه که چقدر برام مهمه! تا اينکه يه روز که با مهناز توی نت صحبت می کردم گفت کسالت داره و سرش درد می کنه. من با اينکه هيچ تصميم قبلی نداشتم يه هو فکر کردک که وبلاگ رو همين الان بهش معرفی کنم تا شايد کسالتش بر طرف شه! با اينکه کلی نقشه داشتم برای اين کار و فکر می کردم شايد يک يا دو ماه ديگه هم طول بکشه ولی اون لحظه گفتم اگه اين وبلاگ و زحمات يک ماهه من همين قدر بتونه مفيد باشه که سردرد يا کسالت اون روز مهناز رو برطرف کنه، همين خوبه و ارزش داره برام! وبلاگ رو بهش معرفی کردم و هنوز خوب يادمه که چه ذوقی کرد و چقدر خوشحال شد و بعد که گفت کاملا حالش خوب شده، خدا رو شکر کردم که کار من براش مفيد بوده! و بعد هم هر روز براش نوشتم و نوشتم. تو شادی و غم! تو فراز و نشيب! اما حالا مهناز به من می گفت که خسته شده از وبلاگ! براش مهم نيست! دلش می خواد تعطيل شه و ....!!!! کاش يه ذره فقط يه ذره درک می کرد يا درک بکنه در آينده که اين حرفش چقدر سخت بود و هست برای من! کاش...کاش.....کاش.....! ولی افسوس که بعيد می دونم درک کنه اين رو!
و اين ماجرا هر چند گذشت ولی به من نشون داد اون چيزی رو که باورش برام سخت بود! تنفر مهناز و اينکه کوچکترين جايی توی قلبش ندارم و اينکه نهايت ناراحتی من، اوج خوشحالی اونه! کاش حد اقل دليل اين تغييرش، دليل اين نظرش رو هم گفته بود. قبلا نوشته بودم توی وبلاگ و به مهناز هم گفته بودم که: چيزی قشنگ تر از شروع يک دوستی نيست و چيزی تلخ تر و غمناک تر و تاسف برانگيز تر از پايان يک دوستی! و حالا بايد قبول می کردم که به اين پايان تلخ رسيديم!
نویسنده :
سعید ; ساعت ٢:٥٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥
| یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردآن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبولکاغذین جامه به خوناب بشویم که فلکدل به امید صدایی که مگر در تو رسدسایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحرشاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کارکلک مشاطه صنعش نکشد نقش مرادمطربا پرده بگردان و بزن راه عراقغزلیات عراقیست سرود حافظ |
|
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکردبنده پیر ندانم ز چه آزاد نکردرهنمونیم به پای علم داد نکردنالهها کرد در این کوه که فرهاد نکردآشیان در شکن طره شمشاد نکردزان که چالاکتر از این حرکت باد نکردهر که اقرار بدین حسن خداداد نکردکه بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکردکه شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد |
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱۱:٠٩ ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
به نظر من دوستی ميتونه فراز و نشيب های زيادی داشته باشه و اين طبيعی هستش و حتی موجب ثبات دوستی ميتونه بشه. اما چند تا استثناء وجود داره! يکی اينکه اگه دوستی به هر دليلی به تنفر تبديل بشه ديگه غير قابل بازگشته! و يک معيار تنفر اينه که يکی از شادی دگری ناراحت بشه و از غم اون خوشحال! تا قبل از جريانات اخير با همه فراز و نشيب هايی که در دوستی من و مهناز بود، هميشه احساس می کردم که مهناز من رو دوست داره حتی موقعی که برام نمی نوشت و جوابم رو نمی داد! همين به من قوت قلب و اميدواری می داد برای آينده! اما اين زمان بود که نميدونم چی شد که می ديدم ديگه قضيه اينجوری نيست! نمونه هايی که دارم هر چند ممکنه کوچيک به نظر برسه ولی خيلی ژر معناست برای من! مهناز می دونست که به فوتبال و استقلال و بارسلونا علاقه مندم شديد! حتی گاهی بازی اونا رو نگاه می کرد به خاطر من و اين برام يه دنيا ارزش داشت و خودش هم ميدونست. توی همه صحبته و تلفنها محال بود بحث آبی و استقلال پيش نياد. استقلا قهرمان ليگ شد! مهناز هم ميدونست. چون تو وبلاگ گذاشتم خودم. و همينطور می دونست که من چقدر خوشحالم و باز می دونست که با يک تبريک يک کلمه ای {مبارکه} چقدر من خوشحال می شدم! و من هم با همه شناختی که از اون و مهربونيش داشتم بيصبرانه و پر اميد نشستم به انتظار اين يک کلمه! ولی زهی خيال باطل! دريغ از يک کلمه يا نظر! توی وبلاگ خيليها که من رو اصلا نمی شناختن و نديده بودن تبريک گفتن اما دريغ از يک کلمه پيغام و يا يک ايميل يک خطی! مطمئنا مهناز دستی و با علم به ناراحتی من اين کار رو کرده بود و اين برام غير قابل باور بود! حتی بهش زنگ که زدم يک کلمه نگفت در اون مورد! بعدا همين قضيه بعد از قهرمانی بارسلونا تکرار شد! و واقعا دلم رو شکست. خيلی گريه کردم اون شب با اينکه يک مرد هستم! ديگه اينکه می دونست به هر دليلی من از خوشحالی اون خوشحال ميشم و ازش خواهش کرده بودم که بگه اين ها رو به من و قول داده بود که بگه. يکی از اينها اومدن مسافرش بود که خودش ديده بود چه ذوقی کردم از اون. ولی اون فقط چند جمله بيشتر نگفت از اون و حتی وقتی ازش خواستم که احساسش رو بگه از موقع ديدن و اومدن اون با سردی نوشت احساس خاصی نداشته يا شبيه اين! و بعدا هم ديگه حتی حاضر نشد در مورد اون بگه! همه اينها به من نشون ميداد که ديگه مهناز خوشحالی من براش مهم نيست و حتی ناراحتش ميکنه و تا جايی که بند اون باشه ازش جلوگيری می کنه! اين يعنی تنفر! ولی سوال مهم اين بود که چرا تنفر؟! من چه کاری کرده بودم خلاف قول و قرارمون؟ که بايد اين حس رو پيدا می کرد؟ آيا فقط حدسياتی که حتی از گفتنش به من دريغ داشت کافی بود؟ وقتی آدم با کسی که مخاطبشه صحبت نکنه براش ننويسه و حرفاش رو نگه يک معنی اين غروره! که شايد بهترين معنی اون باشه البته! چرا مهناز غرور داشت؟ برای من؟ برای منی که اونهمه براش می نوشتم و می گفتم و همه احساساتم رو ذره ذره براش توضيح می دادم. گاهی برای ده دقيقه ديدارمون روز بعدش چند صفحه توضيح می دادم از احساساتم! ولی اون حتی از گفتن اينکه چرا باهام حرف نميزنه و اشکال من چيه و چه چيزی تغيير کرده توی من ابا داشت! غرور هر جور که نگاه کنی صفت ناپسنديه و اين نوشته مهم بايد جلوی چشممون باشه که:
اگه آدم بخاطر دوستش غرورش رو از دست بده بهتر از اينه که بخاطر غرورش، دوستش رو از دست بده!
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥
بعد از اون نامه ها، ديگه اين انتظار توی من بوجود اومده بود که هر نامه ای بنويسم، يه جواب می گيرم ازش! اصلا گويی يادم نبود اون همه نامه بی جوابم رو! اصلا هم ارتباط مون يادم رفته بو و فقط خوشحالی اين روزهای مهناز برام مهم بود. باز رفته بودم توی رويا! روياهای شيرين! اما افسوس که اينها موقتی بود! خدايا چرا شاديها کوتاهن هميشه ولی ناراحتی ها طولاني؟!
بعد از نامه آخری چند روز از مهناز خبری نشد که نشد! نگرانی....... ناراحتی...... فکر و خيال...... و ......چيزايی بود که باز رفتن تو کله ام! چی شده باز؟ همه اون خاطرات تلخی که از تو ذهنم پريده بودن به آنی برگشتن باز! براش نوشتم باز:
سلام مهناز عزیز
امیدوارم حالت خوب باشه و همونجور شاد و خندون باشی.
این چند روزه که منو بیخبر گذاشتی باز، اگه بخاطر این باشه
که سرت خیلی شلوغه بخاطر ......،
یا کاراهات زیاده تو شرکت،
یا نت تون خرابه،
یا حوصله من رو نداری به هر دلیلی،
یا دیدی که دستم خوب شده احتمالا و دیگه لازم نیست حالم رو بپرسی،
یا دیدی که من پر رو شدم زیادی و رو که دادی آستر هم میخوام،
یا به هردیل دیگه ای که باشه مهم نیست و ناراحت نیستم و بهت حق هم میدم،
اما اگه بخاطر این باشه که ناراحتت کردم به هردلیلی و با هر کار یا صحبت و نوشته ام، این برام خیلی عذاب آوره. و نمیدونم چرا همش فکر میکنم درست بخاطر همین دلیل آخری باشه.
مهناز جان هر کاری که تو رو خوشحال تر میکنه انجام بده. نمیخوام یک ذره ناراحت باشی این روزا. تو رو خدا اگه ناراحتت میکنه خوندن نامه های من، جواب دادن اونا یا هر چیز دیگه ای مربوط به من اصلا اون کار رو نکن. نگران من هم نباشو من حالم خوبه و تنها خواسته ام شادی تویه.
چون فکر میکنم باز ناراحتت کردم با نامه هام، دیگه برات نمینویسم. یعنی می نویسم ولی نمی فرستم.
شاد شاد شاد باشی و سالم
مواظب خودت باش
سعید
باز نشستم به انتظار! انتظار تلخ و شيرين! روز بعد ايميل مهناز رسيد! از وقتی ديدمش تا بازش کردم يک سال يا بيشتر طول کشيد برام!:
سلام سعید جان
خوبی عزیزم؟ اتفاقا اشتباه کردی چون من نه از دست تو ناراحت هستم و نه هیچ کدوم از اونهایی که گفته بودی آخرین ایمیل تو رو دیروز صبح خوندم ولی فرصت نشد که جواب بدم چون ...... مرحوم شده بود و ما ساعت 9:30 از شرکت رفتیم به بهشت زهرا و از اونجا هم رفتیم خونه خلاصه فرصت اینکه جواب ایمیلت رو بدم نبود البته سوالهات هم کمی سخت بود چون احساسم در اون موقع قابل وصف نیست اینکه موقع دیدن چیکار کردیم هم توی فیلم که نگاه می کردیم خیلی عادی بود .... و ..... ولی خوب این واقعیت قضیه نبود و احساس درونمون مشخص نیست
از اینکه مشکل دستت هم برطرف شده خیلی خوشحالم انشاالله که دیگه تکرار نشه همچین اتفاقی
ایمیل قبلی رو بعدا یک بار دیگه میخونم و جواب میدم
فعلا خدانگهدار
مهناز
هر چند لحنش تغيير کرده بود، حد اقل من اين احساس رو داشتم ولی از نامه اش خوشحال شدم. نکته ای که خيلی منو متعجب و ناراحت کرد پاسخ اون به درخواستم بود که در مورد احساسش موقع اومدن ...بگه! من با عمق احساسم و با عمق وجودم اون رو ازش خواسته بودم و انتظار داشتم که برام بگه با همه احساساتش! فکر می کنم اگه يک دوست دور آدم هم با همچين احساسی همچين چچيزی بخواد از آدم اون حتما ميگه براش! ولی جواب مهناز واقعا سرداومد به نظرم! ميتونست خيلی بيشتر بگه يا حد اقل به آينده موکول کنه! آيا در آينده هم همينجوری...........! اين رو هم بگم که اون فردی که مرحوم شده بود از فاميلای مهناز نبود و از بستگان آشنا های مهناز که خيلی هم دور بود، بود و نميتونست لحن اون بخاطر اين باشه. به هر حال براش نوشتم و ازش تشکر کردم:
سلام مهناز جان
خدا رو شکر که باز هم من اشتباه کردم!
برای اون مرحوم آرزوی آمرزش الهی میکنم و برای بازماندگانش صبر.
بله میدونم برای تو خیلی سخته اون کار.
ممنونم که جواب دادی. مرسی برای ابراز محبتت به من در مورد دستم.
شاد و موفق باشی
سعید
نميدونستم که مهناز جواب اين ايميلم رو هم ميده يا نه ولی خوشبختانه دو روز بعد برام نوشت:
سلام سعیدی خوبی عزیزم صبحت به خیر
چه خبر؟ دوکاره بودن خوش میگذره معلومه که خیلی سخته ولی به هر حال انتخاب کردی دیگه
سعید جان آخرین شعر سایت (رفتی) خیلی قشنگ بود من خیلی از این شعر خوشم میاد ولی خیلی وقت بود نشنیده بودم و یا حتی نخونده بودم وقتی خوندم ........ که نگو
تو چرا هیچی تعریف نمیکنی؟ کمی از خودت بگو
عزیزم مواظب خودت باش
خدانگهدار
اين اولين باری بود که بعد از مدتها مهناز خواست که در مورد خودمون صحبت کنيم! من هم متعجب شدم و هم خوشحال! اين نشون ميداد که شايد مهناز در مورد اون تصميمش تجديد نظر کرده! من هم براش نوشتم. همه چيز رو. همون جوری که بود. با اميد و .....غافل از اينکه.....!
سلام مهناز جان
امیدوارم خوب و خوش و خرم باشی.
در مورد کار دومم پرسیده بودی. خوب البته یه کم سخته بخصوص به چشام احساس میکنم فشار میاد چون کارم با مانیتور بیشتر شده و چند روز پیش قرمز شده بود و سوزش داشت که دکتر قطره داد. البته کار عصرم با صبح فرق داره و از این نظر متنوع هستش. کار عصرم با ...... مربوط به رفع نواقص ..... اونهاست. از این نظر خوبه. ولی شب که میرم بزور شام میخورم و زود میخوابم. گاهی که هوس فوتبال کردم همون اوایلش جلوی تلوزیون خوابم برده!!!1
گفتی از خودم بگم؟ نمیدونم منظورت از چیه؟ اگه در مورد اون مشکل منظورته که دارم ...... میکنم. چون .... داره و باید تصفیه شه بخاطر .........! ....... من هم که از شانس من با افزایش ....... شده .....!!!1 نمیدونم ........... ....... شدم. ببخش اگه ناراحتت کردم چون خودت خواسته بودی.
مرسی که در مورد شعر سایت تعریف کردی.
امیدوارم خونواده عزیزت خوب و خوشحال باشن.
مواظب خودت باش
سعید
من ساده و خوش خيال بعد از اين نامه نشستم به انتظار جواب مهناز! به انتظار دلگرمياش! به انتظار محبتش! به انتظار هم فکرياش! به انتظار اميد دادناش! اگه هيچکدوم از اينها حقم نبود حد اقل خدا حافظی حقم نبود؟! اگه همه شمايی که الان ميخونين با شما خدا حافظی کرد با من هم خدا حافظی کرد! رفت که رفت و هيچ جوابی نداد حتی يک کلمه! کاشکی لا اقل بر می گشت و دق دلی اگه داشت از اين حرفام اونا رو می ريخت روی سرم! ولی اين کار رو هم نکرد!
درسته که من اين نامه رو بعضی جاهاش رو تو وبلاگ حذف کردم ولی همه اونايی که ميخونين بدونين که هيچچ نکته بدی توش نبود هيچ خلاف وعده ای توش نبود هيچ توهينی توش نبود! وضعم رو خواسته بود، براش گفتم! همونجور که بود. همونجور که ميدونست و قبول کرده بود!
اين يک واقعيت هستش که تو زندگی همه گاهی دچار مشکل ميشن! حالا يا کوچيک يا بزرگ! آيا آدم از دوستش از همراهش انتظار نبايد داشته باشه که توی سختی ها و مشکلات کمکش کنه؟ حد اقل همفکری و هم حسی کنه باهاش؟ آيا اگه تو کمر کش کوه گير کرده باشي، درسته که دوستت ولت کنه بره اون بالای قله و بگه هر موقع اومدی و رسيدی اينجا بهت ميگم سلام! من هر کار بکنم نميتونم اين جمله رو فراموش کنم که: دوست واقعی کسيه که تو مشکلات باهات باشه کمکت کنه نه فقط تو راحتی ها!
دوست واقعی....! دوست واقعی......! دوست واقعی........!
خدايا اين يعنی چی؟! يعنی........؟! يعنی.......؟! نه نميتونم باور کنم.....نميتونم.......!
داشتم ديوونه می شدم از اين افکار! از گذشته ...از حال.....از آينده........! يعنی .....اشتباه.......؟!!!
نه نه نه..............!
اگه همه موضوع همينها بودن هيچ وقت نميتونستم باور کنم! ولی متاسفانه به اينجا ختم نشد! باز هم کارهای مهناز من رو متعجب تر کرد و يکی دو ايميل بعديش که واقعا متفاوت بودن............
نویسنده :
سعید ; ساعت ۳:۱٧ ب.ظ روز سهشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
باز هم روزهای خوش برگشته بودند! توی پوستم نميگنجيدم! لحن مهناز خيلی خوب و ملايم بود! داشتم اون همه بی محلی که به نامه های قبليم کرده بود رو فراموش می کردم! يعنی مهناز عوض شده بود؟ چيزی تغيير کرده بود؟ دوست داشتم اينجوری فکر کنم! ولی واقعيت چيز ديگه ای بود! درسته ما مهربون حرف می زديم ولی هيچ در مورد خودمون و ارتباطمون نمی گفتيم! انگار همچين چيزی وجود نداشت. مهناز خيلی خوشحال بود بخاطر مسافرش و من هم خوشحال تر بخاطر اون! گاهی خوشححالی زياد موجب می شه که آدم واقعيتها رو نبينه. کاشکی می شد اين خوشحالی موجب بشه که بعضی از اين واقعيتهای مسخره رو اصلا نبينيم نه اينکه فقط تا خوشحاليم!
نامه بعدی از من بود:
سلام مهناز
خوبی عزیزم؟ خسته نباشی و وقتت بخیر.
امان از دست این ........ها که یک خبر درست هم نمیدن! حالا که بعد کلی سال میخوان بیان بازم باید خبرشو از بقیه گرفت!!!!!1
مهنازی خودت یک مسیج بزن براش اگه میتونی و بپرس. فکر کنم به تو راستشو بگه.
دیشب داشتم فکر میکردم که تو خونه شما بیشتر از همه کیا خوشحالن؟!!! به این نتیجه رسیدم: به ترتیب: مادرجان، پدر جان، مهناز و .........! البته خواهر زاده ها رو دیگه حساب نکردم! درسته به نظرت؟!!!!1
نگفتی دارین چیکار میکنین این روزا تا آماده شین برای اومدن .......؟!!!!1
وای وقتی فکر میکنم به اون لحظه ای که توی فرودگاه یا خونه برای اولین بار ....... رو ببینی چه حسی داری و صورتت و چشات چه شکلی میشن؟!!! دلم میخواست اون لحظه می دیدمت. اگه شد برام تعریف کن باشه؟
مهناز جان اگه امشب یا فردا اومد و تونستی برام پیغام بده تو اولین فرصتی که تونستی. البته نمیخوام توی اون ایام شادی بخش وقتت رو بگیرم. فقط اگه تونستی کانکت بشی برام یه کلمه بنویس. اگه هم نتونستی خودنت رو اذیت نکن عزیزم هر وقت شد بهم بگو.
عزیزم دستم خیلی بهتره فکر کنم. شنبه دو هفته اش تموم میشه ولی گاهی به سرم میزنه که همین امروز برم بازش کنم. اینکه گفتی مطمئن باشم پیر نشدم، یه کم اعتماد به نفسم رو برده بالا!!!!1
مهناز چان خیلی منتظرم
مواظب خودت باش
لحظات و روزهای شاد شادی رو برات آرزو میکنم
و مرسی که به ایمیلم جواب دادی
سعید
هر چی منتظر موندم جوابی به اين ايميلم نرسيد از مهناز ! دلم هرری ريخته بود پايين و نگران هم بودم. اينه که دوباره نوشتم:
سلام مهناز عزیز
خوبی شما؟
امروز که زنگ زدم بهت گفتند نیستی! وای یک حالی شدم! گفتم حتما ...... اومدن یا قراره بیان! آره اینجوریه؟ وایییییییییی چقدر دلم میخواست اون لحظه ای که می بینیش تو رو ببینم! ...... نگاه تو!
امیدوارم که در پناه خدا به سلامتی اومده باشن یا به زودی بیان و تو خونواده محترمت شاد شاد باشین. هر موقع تونستی یه خبری بهم بده. شده حتی یک کلمه. البته همونجور که گفتم نمیخوام مزاحم وقتت بشم فقط اگه تونستی! مرسی برای همه چیز.
مواظب خودت باش
شاد باشی و خندون
سعید
و باز نشستم به انتظار جواب مهناز! کاری که توی اين مدت خيلی کرده بودم و وارد بودم بهش! خوشبختانه اين بار طولی نکشيد خيلی:
سلام سعید جان
مرسی از تلفن روز پنج شنبه و ایمیلهات عزیزم
بله بالاخره اومد این ........ خیلی خوب و خوش و سرحال و خوشگل خیلی قشنگتر و جذابتر از زمانی که در اینجا بود به نظر خیلی ...... و .......جوگندمی و خودش هم ..... خلاصه یک ..... شده که بیا و ببین ما هم خوشحال به خاطر اون مخصوصا مادر و پدرم که قشنگ آدم میتونه شادی رو از برق چشماشون ببینه انشاالله که برای همه روزهای خوب و شادی وجود داشته باشه مخصوصا برای تو عزیزم
ببخش که نتونستم دیروز و پریروز پیغام بدم چون کامپیوتر خونه مشکل داره و ویندوزش بالا نمیاد باید ویندوز رو یک بار دیگه نصب کنم که فعلا در تنبلی به سر میبرم
مواظب خودت باش راستی دستت چطوره؟
خدانگهدار
وقتی که اين نامه رو خوندم واقعا از جام پريدم! يکی از شاد ترين خبرايی بوده که تو اين چند ماهه شنيده بودم. وقتی به مهناز و خوشحاليش فکر ميکردم اشک تو چشام.......! بلافاصله جوابش رو دادم:
سلام مهناز جان
خیلی خیلی خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که اومدن به سلامت ...... وای الان که خوندم نمیدونی چه حالی شدم. مرسیییییییییییییییییییییی عزیزم که خبر دادی. نمیدونم ......یا نه ولی الان بهت زنگ میزنم. میخوام صدای ناز و خوشحالت رو ببینم.
اگه وقت داشتی فقط اگه وقت داشتی خیلی دلم میخواد بیشتر بگی از ...... ولی نمیخوام مزاحم وقتت باشم.
خوشحالم
سعید
و اين بار جواب مهناز طولی نکشيد:
واییییییییییییییی سلام سعیدی
پس زنگ زدی صدای شاد من رو بشنوی ببخشید که صدام شاد نبود چون این چند روز دیر خوابیدیم و تو همیدونی که من اگه خوب نخوابم چی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
..... دوست داری از چی بیشتر بگم از زندگی اونجا که .......تعریف میکنه یا الان که اینجاست؟ فقط اینو میدونم که از ...... خیلی راضیه و ......... رو خیلی دوست داره و فقط دلتنگی ........ هست که کمی اذیت میکنه میگفت ..... خیلی گرمه و وقتی وارد شد میگه فکر کردم وارد .......شدم هوای اونجا بهتره ولی آب اینجا خیلی بهتر از اونجاست
خلاصه تدارکات رو پدر و مادرم انجام دادند چون من که خونه نبودم ولی خوب پذیرایی دیروز و پریروز رو ما انجام دادیم البته خود ...... هم کلی کمک کرد به مامانم گفتم مامان بگذار یک نهاری شامی چیزی بپزه ببینیم دست پختش رو که تعریف میکنه چطوره؟ گفت نمیشه ....دو روز اومده اینجا بگم شام درست کن گفتم تو نگو من خودم بهش میگم بیچاره ...... هم که حرفی نداره گفت باشه به روی چشم خلاصه اگر دیدی نیومدم بدون که بیمارستانم از دست این غذای ..... .....
تو چه خبر ؟
حالا اگه چیز دیگه ای بود برات تعریف میکنم الان حضور ذهن ندارم فعلا
مرسی عزیزم برای تلفنت
مواظب خودت باش انشاالله که امروز بتونی کچ دستت رو باز کنی
و همون روز جواب ايميلش رو دادم و باز هم پر حرف شده بودم:
امیدوارم خوشحال و شاد و خندون باشی به همراه خونواده محترم
مرسی عزیزم که باهام صحبت کردی تلفنی. نه عزیزم تلفنی که باهات صحبت کردم خیلی خوب بود. شادی رو توی صحبتت کاملا حس می کردم. انشاءالله همیشه شاد باشی. اونقدر کیف کردم از شادی تو و صحبتات که دلم نمیومد قطع کنم ولی خوب می دیدم سرت شلوغه و کار داری اینه که تموم کردم. بعدش هم دلم میخواست دوباره باهات صحبت کنم. امروز هم خیلی هوس کردم بهت زنگ بزنم ولی نمیخوام توی این روزای شاد اصلا ناراحتت کنم عزیزم.
منظورم از اینکه گفتم از ........ بگو این بود که در مورد همین روزا بگی. اینکه میرفتی فرودگاه چه حسی داشتی وقتی دیدی ....... رو چیکار کردی وقتی صجت میکنه مادر جان و پدر جان که دیدن دفعه اول چه حالی داشتن. .... ها که دیدن ...... چی می گفتن .....سوغاتی چی برات آورده!!!!! چه چیزایی از اینجا براش عجیب تره؟ راستی وقتی رفت .......همین خونه و محله بودین یا براش جدیده؟!!1 خلاصه از این چیزا منظورمه که بگی. البته فقط و فقط اگه وقتشو داشتی و ناراحتت نمی کرد عزیزم.
دیروز که طوفان شد ساعت رو نیگاه کردم دیدم یکربع به شیشه یاد تو افتادم گفتم الان توی راه کلاس هستی! اذیت شدی عزیزم از طوفان؟ طوری که نشد؟ خدا خدا کردم که توی ماشین باشی. نکنه دیروز بخاطر ...........کلاس نرفتی!!!1
امیدوارم تونسته باشی کسر خوابی که گفتی داری رو جبران کرده باشی.
دیشب گچ دستمو باز کردم! دکتره میگفت خیلی پیر نشدی هنوز! نمیدونم برای اینکه دلم نشکنه میگفت یا واقعا اینجوری بود! وای برش زدنش چقدر ترسناکه! فکر میکردم الان دستمو هم می بره!. وقتی باز کرد یه هو گفتم عوضی شده این که دست من نیست!!!! کوچیک و سفید شده بود! نصف اون یکی دستم! گفت باید ماساژ بدی و نرمش تا درست شه. بعد از مدتها این نامه رو دو دستی برات نوشتم!!!!1
خوب عزیزم وقت نازتو نمی گیرم بیشتر
مواظب خودت باش
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ٤:۳٧ ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥
واقعا از اينکه می ديدم مهناز خوشحاله سر از پا نمی شناختم. توی نامه هاش کاملا معلوم بود. و اينکه بعد از مدتها باز برام می نوشت. البته واقعا به وضعيت دوستی خودم با اون فکر نميکردم اون موقع و فقط ميديدم که خوشحاله و اين مهم بود برام. هيچ چيز هم در مورد ارتباطمون نمی پرسيدم و اون هم نميگفت!
سلام مهناز عزیز
مرسی برای اینکه جواب ایمیلم رو دادی. باور کن وقتی به جمعه فکر می کنم که ایشالله ....... اومده باشه و تو خونواده همه جمع شده باشین و اون فقط حرف بزنه و شما ها همش سوال کنین و شاد شاد باشین، روحم از خوشحالی به آسمون پرواز میکنه. و وقتی یاد طفلک ..... میفتم که تو چند روز باید به اندازه چند سال برای شما ها صحبت کنه خنده ام میگیره!!! امروز داشتم فکر میکردم که این پنجشنبه چرا دیر داره میاد! همینطور الان که داشتم مینوشتم با خودم گفتم شانس آورد مهناز که دستم اینجوریه الان و نوشتن سخته برام و گرنه باز با نامه های طول و دراز و بی سر و ته وقت شو میگرفتم تو این روزا هم!
می خواستم ازت خواهش کنم که من رو تو شادیهای این روزات شریک کنی. مرسی که گفتی منو بیخبر نمیزاری. البته نمیخوام این روزها حتی یک ذره ناراحت باشی به هر دلیلی و اگه هر کار من ناراحتت میکنه حتما بهم بگو.
دستم خوبه عزیزم. دکتر گفته میخوام تستت کنم ببینم پیر شدی یا نه! سر دو هفته بیا اگه جوش خورده باشه بازش میکنم و معلومه هنوز بهت امیدی هست وگرنه باید قبول کنی که پیر شدی!!! تو چی میگی مهناز؟!؟
مهناز جان اتفاقا چون حدس زدم که اون پیغام مال تو باشه برش داشتم! شان تو خیلی برام بالا تر از اونیه که اونجا پیغام بزاری! اون سایت مال خودته در اصل. نوشته ها و نظرات ناز تو روی چشمای من جا داره و میزارمش توی خود نوشته های سایت. اونجا مال بقیه هست! مرسی مرسی مرسی که نظر دادی.
روزهای شاد شادی رو برات آرزو میکنم
مواظب خودت باش
سعید
و جواب مهناز!
سلام سعیدی خوبی؟
مرسی برای ایمیلت البته نباید خیلی نگران ..... باشی چون از موقعی که ...... خیلی پرچونه شده و هر موقع زنگ میزنه سه ساعت حرف میزنه فکر نمیکنم چیزی برای گفتن داشته باشه ممنونم که توی این روزها کنارم هستی و با من شادی
من که فکر میکنم پیر نشدی و حتما گچ دستت رو زود باز میکنند میگی نه!!!!!!!؟ خودت متوجه میشی بعدا که رفتی سر دوهفته دکتر
راستی سعیدی اسمم رو توی کلاس ...... نوشتم نمیدونم چقدر آشنایی داری به این نوع کلاسها هفته ای یک روز و اون هم از ساعت 5 تا 6:30هست ولی چون چون خیلی نزدیک به کلاس زبان هست فکر کنم 10 یا 15 دقیقه پیاده روی داره فعلا این ترم رو میرم ببینم چطوریه اگر خوب بود که ادامه میدم
سعید جان عزیزم مواظب خودت باش حتما خوب خوب میشی
خدانگهدار
برای همه چیز ممنون
و ايميل من:
سلام مهنازي
خوبي عزيزم؟ خسته نباشي.
وايييييي! داره پنجشنبه مياد بالاخره! اگه ميتوني برام بگو چه خبره و چكار ميكنين شما ها؟ ميدونم مادر جان داره ميشوره و ميسابه همه جارو كه تميز شه براي ......! تو چيكار ميكني؟ لباس نو؟ اتاقتو مرتب ميكني؟ به مادر كمك ميكني؟ وايييييي وقتي فكر ميكنم به خوشحالي تو از خوشحالي پر ميكشم!
واي راست ميگي كلاس .....؟!!! چي شد كه ميري اونجا؟ چي ياد ميدن؟ يه چيزايي شنيدم ولي دقيق نميدونم اين كلاس موضوعش چيه؟ كسي كه رفته باشه رو باهاش صحبت كردي؟ خسته نميشي عزيزم با وجود كلاس زبان؟ بعدا كه رفتي اگه وقت داشتي بگو كه چي ميگه استاد!
مرسي مرسي مرسي عزيزم كه منو شريك كردي.
ببخش كه وقت نازتو ميگيرم توي اين روزاي مهم
خبري شد تو رو خدا بهم بگو.
مواظب خودت باش
سعيد
و باز هم مهناز:
سلام سعید جان
همونطور که گفتم معلوم نیست که کی میاد این .... ولی یکی از اقواممون که قبلا در فرودگاه بوده گفت که میتونه چک کنه ببینه اسمش توی لیست کدوم پرواز هست ولی اگر .....راست گفته باشه که از ..... میخواد بیاد واگرنه نمیشه چک کرد. در هر صورت ما از امروز منتظر هستیم تا ببینیم چی میشه
در مورد کلاس ..... ......ا دوستم الان حدود 8 سال هست که به این کلاسها میره تا اونجایی که من میدونم این کلاسها در مورد ....... هست یعنی ....... فکر میکنم خوب باشه حالا من شروع میکنم اگر خوب و مفید بود ادامه میدم
دستت چطوره سعید جان کی دوهفته تمام میشه برای باز کردن کچ حتمام بهم بگو باشه
مرسی از ایمیلت ممنونم عزیزم
خدانگهدار
مهناز
من خوشحال بودم از ايميلای مهناز و از خوشحالی اون با اينکه نميدونستم چرا واقعا اون عوض شده و اين برام سوال بود و مبهم! ولی شادی اون روزها اجازه فکر کردن در اين مورد رو نميداد بهم.
نویسنده :
سعید ; ساعت ٦:۱٧ ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٥
اون حادثه موجب خير شده بود مثل اينکه! بعد از مدته از مهنتاز يک نامه رسيد که حالم رو ژرسيده بود و وقتی جوابش رو دادم روز بعدش باز برام ايميل فرستاد:
سلام صبح به خیر سعيد عزیز
مرسی با اون حالت جوابم رو دادی.خوشحالم که مشکلت جدی نیست انشاالله که زودتر خوب بشی
راستی سعیدی ...... پنچ شنبه میاد همه خوشحال هستیم و .... حول کرده و خواب نداره البته دیشب گفت که پنج شنبه میاد خلاصه امیدوارم روزهای خوب و شادی رو پیش رو داشته باشی
مواظب خودت باش
مهناز
و من هم ازش تشکر کردم و ايميل زير رو فرستادم:
سلام مهنازی
خوبی عزیزم؟
خیلی خیلی خیلی خوشحالم که .... داره میاد.
مرسی مرسی مرسی که بهم گفتی این خبر خوب رو.
میدونم که مامان و بابا خیلی خوشحالن و تو خوشحال تر چون هم ..... داره میاد خوشحالی و هم میبینی مامان و بابا خوشحالن. من هم خیلی خیلی خیلی خوشحالم که میبینم تو و خونواده خیلی خوشحالین.
منو بیخبر نزار لطفا
همیشه شاد و سالم باشی
سعید
و روز بعد يک نامه ديگه از مهناز! باورم نميشد! اون روز توی وبلاگ هم يک پيغام گذاشته بود برام. من اون رو برداتم از بخش ژيغام ها و گذاشتم تو متن خود وبلاگ. احتمالا اين رو نديده بود.
سلام عزیزم
خوبی؟
چرا من برات توی سایت پیغام گذاشتم پاک کردی؟ !!!!!!!!!!!!! مگه من اجازه ندارم پیغام بگذارم؟
سعیدم مرسی بخاطر ایمیلت و ممنون که خوشحال شدی البته یک چیزی هم هست و اون اینکه گفتم پنج شنبه حتمی نیست یعنی روزش رو به کسی نگفته به پسر خالم یک رو گفته به ... یک روز به پسر دائیم یک روز خلاصه روزش مشخص نیست ولی هر موقع اومد بهت میگم
دستت چطوره؟ بهتر شدی؟ امیدوارم که بهتر شده باشی
عزیزم مواظب خودت باش
خدانگهدار
مهناز
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱:٤٢ ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥
با اينکه می دونستم که مهناز جواب نامه هام رو نميده ولی نوشتن برای اون برام لذت بخش بود! دوست نداشتم هيچ چی رو توی دلم نگه دارم بنابراين کار هر روزم نوشتن نامه بی جواب بود! اما نميدونم چرا خدا اين فرصت رو هم می خواست ازم بگيره! شنيده بودم خيلی عاشقا رو دوست داره! يک شب از شرکت که ميومدم بيرون تصادف کردم و دست راستم شکست! ديگه نميتونستم حتی بنويسم. يه کم افتادم خونه و بعدش هم تو شرکت عليل! همه کارم با دستام بود بخصوص دست راستم. وبلاگ رو هم نميتونستم آپ ديت کنم. يک هفته اينجوری بود و چک ميل هم نشد بکنم. بعد از يک هفته يک پيغام کوچک در وبلاگ گزاشتم و موضوع رو گفتم. وقتی هم سراغ ايميلم رفتم اشکم در اومد. حتی يک نامه کوچک از مهناز نداشتم که تو اين يک هفته که نبودی و نه برای من نوشتی و نه توی وبلاگ کجا هستی؟ زنده ای يا مرده؟!
ولی بعد از مطلب وبلاگ اتفاقی افتاد که باورم نميشد! مهناز برام نوشت و حالم رو پرسيد! و من هم جوابش رو دادم. با خودم فکر می کردم کاشکی زود تر دستم می شکست!
**************************
سلام سعید جان خسته نباشی عزیزم
وایییییییییییییی چی شده دستت؟ الان بهتر هستی؟ ممکنه تعریف کنی چه اتفاقی افتاد؟ البته خوب نوشتی که نوشتن واست خیلی سخته نمیدونم اگر دوست داشتی (من دوست دارم ) زنگ بزن و بهم بگو تعریف کن. ببین فقط دوبار نگفتم مواظب خودت باش اینطوری شد. حالا لطفا مواظب خودت باش تا بتونی لااقل بهم زنگ بزنی باشه؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قربونت
مهناز
سلام مهناز جان
مرسی عزیزم که ایمیل زدی و نگران شدی برام. چیزی نیست نگران نباش. شنبه شب که از شرکت اومدم بیرون یه موتوری زد بهم. با دوتا دست اومدم زمین. دست راستم از مچ مویه کرده و تو گچه دست چپ هم ورم داشت چندروز بهتره الان.
حالم خوبه عزیزم ولی از کار افتادم. ببخش اگه ناراحتت کردم و سخته برام فونت و رنگ این رو عوض کنم بازم ببخش
مواظب خودت باش
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱:٠۱ ب.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥
باز هم فکر ميکنم نامه های بيجواب من به مهناز بهترين روشی باشه که بتونم بگم چی شده و چی کشيدم! بدون هيچ توضيح اضافی!
*************************
توی اون دیدار آخر، گاهی حس می کردم فاصله خیلی زیادی بین من و مهناز وجود داره! فاصله ای که حتی از فاصله اول آشناییمون با اون بیشتر بود! توی روز های آشنایی روز به روز فاصله خودم و مهتاز رو کمتر می دیدم! روز به روز حس می کردم داریم به هم نزدیک تر می شیم. و این یک قوت زیاد دوستی من و مهناز بود. من می دونستم ساختن بنای دوستی سخته ولی از اینکه می دیدم این کار سخت رو داریم انجام می دیم خوشحال بودم. اونقدر خوشحال بودم که اصلا فکر نمی کردم نتیجه این کار سخت و طولانی میتونه اینقدر زود از بین بره و هیچ بشه! قبل ار اینکه اون شب مهناز رو ببینم اصلا باورم نمی شد چیزی خراب شده یا فاصله ای ایجاد شده ولی اون شب که دیدمش مجبور شدم یه چیزایی رو باور کنم! نمی دونم چه چیزی توی اون دیدار همچین حسی رو توی من بوجود آورد؟! برخورد مهناز؟ ناراحتی من؟ نحوه صحبت کردنش؟ قبول نکردن همراهی من تا آموزشگاه که برای اولین بار بود؟ عزم جدیش برای تصمیمش؟ یا ...... اما هر چی بود می دونم این فاصله بوجود اومد! یک چیز دیگه رو هم می دونم و اونم اینه که اون می خواست این فاصله بوجود بیاد! اون خودشو از من دور کرد! اون.......
سلام مهناز عزیز
صبحت بخیر . امیدوارم جمعه خوب و شادی رو گذرونده باشی و هفته خوبی رو شروع کرده باشی.
دیروز یادت بودم. تلویزیون در مورد گلابگیری قمصر کاشان نشون می داد. یاد اولین .... یعنی دقیقا پارسال همین موقع! خیلی خیلی یادت افتادم و دوباره ...... یادش بخیر.....
ببخش وقتت رو گرفتم
مواظب خودت باش
دوستت دارم
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱٢:٤۸ ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥
سيل ايميلای بی جواب من به مهناز ادامه داشت! خيلی حرف باهاش داشتم و اين رو حسن خودم ميدونستم! با اينکه اون برام هيچ حرفی نداشت! اين نامه بعدی من به مهنازه. همون موقع ها!
*************************************
آیا درسته که یک نفر رو با اولین خطا، مجازات کنن! اون هم بد ترین و آخرین مجازات ممکن؟! آیا اول نباید بهش تذکر بدن؟ راهنماییش کنن؟ کمکش کنن؟ اگه درست نشد بعدش بهش مهلت بدن و ضرب العجل؟ اونوقت اگه بازم نتونست خودشو درست کنه یه مجازات کوچیکی در نظر بگیرن تا برسه به اعدام!
نمیدونم چرا مهناز با همه مهربونی که ازش سراغ داشتم، همون اول کار منو محکوم به اعدام کرد؟! توی یک دوستی و رابطه مطمئنا هر کدوم از طرف ها انتظاراتی دارن. و حق شونه که انتظاراتشون رو بگن. می دونم که مهناز هم از من انتظاراتی داشت که یکی دو بار هم گفته بود. من هم داشتم سعی می کردم که برآورده شون کنم. ولی هیچ خط و نشونی برای من نکشیده بود. هیچ مهلتی نگذاشته بود. هیچ تذکری نداده بود! ما با هم خوب بودیم. خوب خوب. دقیقا تا سر سال نو و حتی بعد اون تا 15 نوروز! بعد یک دفعه منو محکوم به اعدام کرد! این عجیب نیست؟ چرا تذکر جدی نداد؟ چرا التیماتوم نداد؟ چرا مهلت تعیین نکرد؟ و چرا حتی ازم توضیح نخواست؟ چرا منو غیابی محاکمه و محکوم کرد؟
چی می شد اگه هر دغدغه ای داشت بهم میگفت. بعدش هم شرط و شروط میگذاشت. حتی تاریخ معین می کرد؟ اینجوری بهتر نبود؟ اینجوری من بهتر نمیتونستم فکر کنم. بدونم کجایم؟ بدونم چکار باید بکنم؟ .....
هر چی فکر می کنم می بینم مهناز خیلی یک دفعه و سریع تصمیم گرفت. به درست یا نادرست بودن تصمیمش کاری ندارم. هیچ جای اعتراض یا شکایتی هم باقی نگذاشت؟ این رسمشه؟
خیلی فکر کردم که دلیل این نوع تصمیم گرفتنش چیه (سوای خود تصمیمش) ولی به نتیجه ای نرسیدم، مگه اینکه.........!
سلام مهناز جان
امیدوارم روز آخر هفته رو هم خوب شروع کرده باشی و هفته رو خوب تموم کنی و جمعه خیلی خوب و شادی رو هم در پیش داشته باشی و بتونی هم تفریح کنی و هم استراحت.
مرسی عزیزم که باهام حرف زدی. ببخش می دونم مزاحمت میشم ولی امیدوارم درک کنی مثل همیشه.
راستی از مسافرت چه خبر؟ صحبت کردی باهاشون تازگیها؟ کی می خوان بیان؟ گفته بودی توی خرداد. وای داره نزدیک میشه. خدا کنه زود تر بتونن بیان.
وقتت رو بیشتر از این نمی گیرم و سلام به خونواده محترمت می رسونم.
شاد و سالم باشی
دوستت دارم
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ۸:٤٤ ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥
برام اصلا مهم نبود که مهناز جواب ايميلام رو نميده! هيچوقت شک نکردم تو نوشتن ايميل براش. هيچوقت هم نخواستم قبول کنم که جواب ندادن به اين همه نامه حتی ميتونه يک توهين باشه! باز هم براش نوشتم. اين نامه رو هم همون ايام براش فرستادم. تا امروز حتی يک کلمه جواب به دستم نرسيده.
*************************
یکی از خصوصیات خوب مهناز این بود که به حرفها و قول و قرارهاش پایبند بود. توی این مدت ندیدم که حرفی رو بگه ولی بعدا عمل نکنه بهش. حتی گاهی که با یک کم رودربایستی حرفی رو قبول می کرد یا قولی می داد بعدش بهش پایبند بود.
توی اون دیدار آخر، با اینکه واقعا از نظر روحی بهم ریخته بودم من، قول و قرارهایی هم با هم گذاشتیم، تقریبا توی آخرین لحظه های اون دیدار.
به عنوان آخرین خواسته ام ازش خواستم که هر موقع خوشحال شد، به هر دلیلی، به من خبر بده! واقعا از خوشحالی اون خوشحال می شدم و می شم. بنابر این دلم می خواست هر موقع خبر خوش یا اتفاق خوشی براش میفته و خوشحال میشه، من هم خبر بشم که خوشحال بشم. اون با همون مهربونی همیشه قبول کرد این خواهش من رو.
غیر از این قول، بهم گفت اگه ناراحت بودم یا دلم پر بود و اشکام خواست در بیاد بهت نگم؟! بهش گفتم چرا حتما! اگه اون رو هم بهم بگی ممنون می شم. و باز هم قول داد بهم بگه!
ازش خواستم که بهم اجازه بده که براش ایمیل بزنم و حرفام رو بگم. گفتم اگه ناراحتش نمیکنه این کار رو بکنم. اگه اون ها رو جواب نده یا حتی نخونه هم برام مهم نیست. فقط می خوام بتونم براش بنویسم. اون نه تنها قبول کرد که براش بنویسم ولی بدون اینکه ازش بخوام گفت حتما اون ها رو می خونه. و حتی سایت رو هم مرتب می خونه!
قول و قرار هایی که بهم داد فقط اینها نبودن. خودش قبلا برام نوشته بود که:
"عزیزم در نهایت باید بهت بگم که من هستم هر موقع که فکر میکنی نیاز به صحبت با یک نفر داری نهایت خوشحالی من خواهد بود که مثل گذشته و با همون احساس حرفهات رو گوش کنم ."
یعنی اون بهم قول داده بود که هر موقع بخوام حرفام رو گوش کنه!
الان دو سه هفته بیشتر از اون قول و قرار ها نمی گذره. ولی نمیدونم چرا این بار مهناز به اون ها عمل نکرد؟! از مهناز مهربون و خوش قولی که من می شناختم این خیلی بعید بود! ولی با اینکه برام سخته، مثل اینکه کم کم باید باور کنم که مهناز دیگه اون مهناز نیست! خیلی برام سخته حتی فکر کردن به این موضوع و بعیده که بتونم.....
توی این سه هفته فقط یک ایمیل بهم زده و توی اون هم گفته که همه اون دلیل ها درست بوده! آیا توی این مدت واقعا هیچ واقعه یا خبر خوشایندی نداشته که بهم بگه؟! آیا هیچوقت چشای نازش خوشحال نشدن و لباش نخندیدن که برام بنویسه؟! مگه خودش قول نداد که برام بگه اونها رو؟! پس چرا...؟!
خد اکنه هیچ وقت ناراحت نباشه و دلش هم پر نباشه. ولی آیا توی این مدت حتی هیچ چیز ناراحتش نکرده که برام بنویسه؟! دلش پر نبوده از هیچ چی؟! حتی از من و کارهام؟! مگه خودش نگفت برات می نویسم دلتنگیهام رو؟! پس چرا...؟
توی این مدت هر روز براش نوشتم! خوشی ها و ناراحتی ها رو! درد دل ها رو! دلایل رو! انتظارات رو! گذشته ها رو! حال رو! صفحه ها مطلب براش نوشتم توی ایمیل و سایت! با همه گرفتاریهام ساعت ها وقت گذاشتم! مگه خودش نگفته بود که می خونه؟ آیا واقعا می خونه؟! از کجا معلومه برای من؟! اگه می خونه آیا هیچ جاییش براش جالب نبود که یه خط نظر بده؟! تکذیب کنه؟! تایید کنه؟! آیا این همه مطلب یک خط جواب نداشت که اون رو دریغ می کنه؟! فکر می کنم به این قولش هم مهناز عمل نکرده! اگه کرده پس چرا....؟!
مگه خودش ننوشته بود هر موقع فکر کردی نیاز به صحبت با یکی داری، من هستم. یعنی فکر نمی کنه من تو این شرایط و با این همه مشکلات نیاز به اون کس دارم؟ درسته که یکی دو باری که زنگ زدم با هام صحبت کرده و تلفن رو قطع نکرده و حتی یک بارش رو هم مهربون صحبت کرده تقریبا مثل قبل! اما وقتی دیگه به هیچ چیز من حساس نیست، وقتی حس می کنم هیچ ارزشی برام قائل نیست، وقتی فکر می کنم حتی به عنوان یک همکار هم به من نگاه نمی کنه، وقتی خودش رو این همه از من جدا کرده، وقتی......چجوری میتونم باهاش صحبت کنم؟!
واقعا این مهناز منه که اون همه متعهد بود به قول و قراراش یا اینکه.......؟!
**************************************
سلام مهناز جان
امیدوارم حالت خوب باشه و تا اینجای هفته رو به خوبی گذرونده باشی و بقیه هفته هم به خوبی و شادی برات بگذره و مفید باشه.
امروز هوا بارونی به نظر می رسه خدا کنه چتر با خودت آورده باشی که موقع رفتن به کلاس یا خونه اگه بارون بود خیس نشی.
مواظب خودت باش
دوستت دارم
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
نامه بعدی که برای مهناز نوشتم روز چهارم ارديبهشت ۸۵ بود. در حاليکه باز هم نامه های قبليم بی جواب بودن! امروز که داشتم دو باره اين نامه رو می خوندم واقعا متاثر شدم! حتی خواستم اين نامه رو نگذارم اينجا! اون چيزی که من رو ناراحت کرد اين بود که من توی اين نامه که حدود دو ماه پيش براش فرستادم از اينکه ما در اون روزای سخت، فراموش نکرديم که دوست هم بوديم و حرمت هم رو نگه داشتيم خوشحال بودم و تشکر کردم! اون روز اصلا فکر نميکردم که به هر دليلی شرايطی پيش بياد که حرمت شکنی بشه بين ما به هر دليلی! اما افسوس........! نميدونم چرا...؟! واقعا چرا.......؟!
به هر حال عين نامه من به مهناز اينجوری بود:
*******************
اون روز دیدار آخر، هر چند واقعا برام تلخ بود از خیلی نظرها ولی یک چیزش خوب بود! هم اون موقع و هم الان که فکر می کنم بخاطر اون خوشحالم.
اون چیز، این بود که اون روز مثل همیشه با احترام با هم مواجه شدیم و منطقی. با اینکه اوج احساسات من و شايد اون بود ولی از جاده انصاف خارج نشدیم. با هم بلند حرف نزدیم و به همدیگه احترام گذاشتیم. حتی چون موقعیت مناسب نبود، گله هم اگه داشتیم نکردیم. نگذاشتیم این خاطره تلخ تبدیل به یک خاطره تلخ تر بشه. هر چند هر دومون توی این کار نقش داشتیم ولی مطمئنم که سهم مهناز بیشتر بود. چون ناراحتی زیادش رو پنهون کرده بود و شاید جلوی قلب شکسته اش رو گرفته بود. یادم میاد اولین باری که بین ما کدورت پیش اومده بود اون برام ایمیلی فرستاد که من تعجب کردم چون ادبیاتش با اون چیزی که از مهناز می شناختم متفاوت بود. این بار اما خیلی آروم و منطقی بود. وقتی خودم رو میزارم جای اون میبینم شاید من اصلا نمیتونستم همچین عکس العملی داشته باشم. که البته دلیلش هم شايد بر می گرده به همون بزرگی و کوچیکی قلب! وباز هم ازش ممنونم.
سلام مهناز عزيز
امیدوارم حالت خوب باشه و خسته کار و درس نباشی.
با گرمی هوا کنار اومدی؟! یادم نمیاد گفته باشی برام که تابستون با گرما چیکار میکنی؟! گرما برات بهتره یا سرما؟! با کدومشون بهتر کنار میای؟! به هر حال امیدوارم برات خوشایند باشه.
برات روز خوب و شادی رو آرزو می کنم.
دوستت دارم با اینکه میدونم باورت نمیشه
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱٢:٢٦ ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥
اگه همه شمايی هم که ميخونين درک نکنين، مطمئنم حداقل بعضيها درک می کنن که نوشتن نامه و به انتظار جواب نشستن و جواب نگرفتن چقدر سخته! واقعا سخته. تا اين حالت برای کسی پيش نيومده باشه محاله درک کنه. و همينجا از خدا می خوام برای هيچکی پيش نياد.
باز هم نامه های من بی جواب بودن! من رو دوست نداره...؟ می خواد ناراحتم کنه...؟ می خواد دلم رو بشکنه بيشتر...؟! اتفاقی افتاده براش...؟! می خونه اون هارو اصلا...؟! براش مهم نيست...؟! همه چيز دروغ بوده.....؟! جوابی نداره......؟! داره فکر ميکنه...؟! بعدا جواب ميده..؟! و ............
هزاران فکرهر لحظه از ذهنم عبور می کرد و من رو کلافه تر می کرد. ولی باز هم مينوشتم. نميدونم به چه اميدی؟!
نامه زير رو روز دوم ارديبهشت براش نوشتم و فرستادم که هنوز هم بی جوابه!
***********************************
يكي ديگه از چيزايي كه توي ديدار آخرم با مهناز برام عجيب بود و البته توي اون ايميل مهمش هم ديده مي شد كاملا، قاطعيت اون توي تصميمي بود كه گرفته بود! من توي ايملم ازش خواسته بودم نظرش رو در اون دو مورد بگه و تاكيد هم كرده بودم كه ممكنه نتونسته باشم خوب منظورم رو بگم و اگه جاييش مبهم به نظرش رسيد حتما بپرسه و انتظار هم داشتم كه در اون موارد بيشتر با هم صجبت كنيم يا با ايميل پرس و جو كنيم ولي اينكه مهناز بر اساس اون تصميم به اين مهمي رو گرفته باشه و اونقدر هم روي تصميمش مصر باشه چيزي بود كه با شناختي كه از مهناز داشتم، بعيد مي دونستم! قبلا در موارد مشابه معمولا نظر همديگه رو هم جويا مي شديم و بعدش يه تصميم مشترك مي گرفتيم. اما اين بار مهناز تصميم قاطع رو خودش گرفته بود. توي نيم ساعتي كه با هم بوديم حتي يك ذره تمايلي به اينكه راجع به اصل موضوع و تصميمش صحبت كنيم از خودش نشون نداد. و هر چي بيشتر صحبت كرديم عزم جدي ترش رو بر برگشت ناپذير بودن تصميمش بيشتر متوجه مي شدم! حتي از من توضيحي نمي خواست و يا نظر من رو در مورد تصميمش نپرسيد فقط گفت ناراحت شدي سعيد؟! همين عكس العمل مهناز من رو در مورد دليل تصميمش بيشتر با سوال مواجه مي كرد و خيلي راجع به اون فكر كردم و البته در مورد دلايل مختلف ممكنش كه به ذهنم رسيده بود ولي در مورد اينكه كدوم يا كدوماش بوده شك داشتم بعدا براش نوشتم و اون هم جواب داد همه اين دلايل درست بوده!!!
به هر حال تجربه قبلي من نشون مي ده كه گاهي جديت در تصميم درسته و گاهي انعطاف پذيري در اون! اينكه در اين مورد كدومش مي تونه درست باشه رو ولي من واقعا نمي دونم!
××××××××××××××××××××
سلام مهناز عزيز
اميدوارم حالت خوب باشه و جمعه خوب و شادي رو گذرونده باشي و هفته خوبتري رو آغاز كرده باشي.
از اينكه دوباره مزاحمت شدم منو ببخش.
در پناه حق سالم و شاد باشي
دوستت دارم بازم
سعيد
نویسنده :
سعید ; ساعت ۱۱:٠٠ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
در حالی که نامه های روزانه و بلندی که برای مهناز می فرستادم، همچنان بی جواب می موندن ولی اصلا نميتونستم خودم رو راضی کنم که براش ننويسم. در مورد اينکه چرا جوابم رو نميداد هم هزاران فکر می کردم و اين من رو بيشتر از همه کلافه می کرد. ولی اون همچنان من رو بی جواب ميگذاشت!
اين نامه رو روز چهارشنبه س۰ فروردين براش نوشتم که هنوز هم بی جواب مونده!
عين اين نامه دو قسمتی رو در زير می نويسم.
************************************
یکی از چیزایی که توی اون نامه آخری مهناز برای من عجیب بود، یک کلمه بود که نوشته بود. این کلمه شاید به اندازه اصل موضوع که همون تصمیمش برای پایان دادن بود برام مهم بود!
"......تصمیم گرفتم که آشنایی مون تموم شه....." کلمه "آشنایی" خیلی برام عجیب بود! یعنی مهناز همه اون ارتباطی که با هم داشتیم، توی بیشتر از 6 ماه، همه اونا رو فقط یک آشنایی می دونست که حالا باید تموم می شد؟!!!!
تا جایی که من میدونم آشنایی یعنی اولین صحبت یا دیدن و دونستن اسم و مثلا سن و کار یکی! ولی من و مهناز 6 ماه با هم در ارتباط بودیم با هم حرف زدیم با هم خندیدیم با هم ناراحت شدیم و.......گاهی روزی چند ساعت با هم همکلام بودیم! برای هم نگران می شدیم و خوشحال! چقدر به همدیگه گفتیم دوستت دارم! اونا همش الکی بود؟ یعنی مهناز نتونسته بود توی این همه مدت منو دوست خودش بدونه؟ نتونسته بود این ارتباطمون رو دوستی تلقی کنه که حالا گفته بود می خواد آشناییمون تموم شه! هرچی به خودم نگا می کنم میبینم که واقعا دوستش داشتم و واقعا بهش علاقه داشتم و واقعا فکر می کردم یک دوست خوب و به تمام معنی دارم! چه جوری بود که اون این حس رو نداشته؟! حتما اشکال از من بوده که نتونستم اعتمادشو برای اینکه خودشو دوست من بدونه جلب کنم! خدایا چی می شنیدم؟! هر چی فکر می کنم می بینم مهناز نمیتونسته احساساتش رو به من دروغ بگه! محاله که نقش بازی می کرده!
پس چرا نگفت دوستی مون؟! شاید مثل من برای این دوستی مون ارزش قائل بوده و احترام می زاشته و موقعی که خواسته از پایانش صحبت کنه دلش نیومده بگه دوستی مون تموم شه؟!
شاید هم منظورش این بوده که دوستی مون تموم نشه و فقط آشناییمون تموم شه! یعنی ارتباطمون حرف زدنمون دیدنمون و .... تا بعدش ببینیم چی میشه؟ ولی مگه میشه اینجوری؟ دوستی بدون آشنایی؟!!!
شاید اون تعریف دیگه ای از آشنایی و دوستی داره که با مال من فرق می کنه!
شاید هم اصلا منظوری نداشته و منظورش همون دوستی بوده و اشتباه نوشته یا اون موقع اون کلمه تو ذهنش نیومده و نوشته آشنایی بجای دوستی!
شاید هم.........
هنوز هم که هنوزه خیلی در مورد همین یک کلمه و شاید هاش فکر می کنم....
****************************************
سلام مهناز جان
امیدوارم هفته خوبی رو گذرونده باشی و خسته نشده باشی زیاد. از کلاس و درست چه خبر؟ داره کم کم تموم میشه نه؟
دیروز ساعت 6 که به یادت بودم با خودم گفتم الان که روزها بلند تر شده خیلی بهتر شده برای مهناز چون وقتی میره کلاس هنوز هوا روشنه و اینجوری حتما راحت تره. اگه ساعتا هم عوض می شد حتی موقع تعطیلی کلاسش بازم هوا روشن بود.
امیدوارم جمعه خوب و خوشی رو بگذرونی
مواظب خودت باش
دوستت دارم
سعید
نویسنده :
سعید ; ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥
A – Accept : پذیرا باشید:
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
B- Break away : خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
C- Creat : خلق کنید :
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.
D – Decide : تصمیم بگیرید:
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.
E- Explore : کاوشگر باشید :
جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.
F- Forgive : ببخشید :
ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.
G- Grow : رشد کنید:
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.
H – Hope : امیدوار باشید:
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.
I- Ignore : نادیده بگیرید:
امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.
J – Journey : سفر کنید:
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.
K – Know : بدانید:
بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.
L – Love : دوست بدارید :
اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.
M – Manage : مدیر باشید:
بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.
N- Notice : توجه کنید:
هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.
O-Open : باز کنید:
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.
P –Play : بازی و تفریح کنید:
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.
Q – Question : سوال کنید:
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.
R – Relax : آرامش داشته باشید:
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.
S – Share : سهیم شوید:
استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.
T – Try : تلاش کنید:
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.
U – Use : استفاده کنید :
از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.
V – Value : احترام بگذارید:
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.
X – X-Ray : اشعه ایکس:
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.
Y – Yield : اجازه دهید:
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت .
Z – Zoom : تمرکز کنید:
زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید.
نویسنده :
سعید ; ساعت ٦:۳٠ ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥